آرزوی من
آرزویی که هیچگاه نمیتوانم به آن برسم
نگارش در تاريخ يکشنبه 26 خرداد 1392 و ساعت 23:02 توسط من

سلام 

اول از همه یه چاق سلامتی بکنیم ..خوبید .. با زحمات ما .. مارو نمیبینید خوشحالین ..چیکا کنیم دیگه تو خونمونه ..یه ایرانی بودنه و تعارفاش .. اصلا تعارف نکنیم که ایرانی نیستیم ---- بگذریم !

امروز حوسم کرد بیام آپ کنم بعد مدت ها ... ولی هیچ موضوع و فکر قبلی در کار نیست ..

میدونی الان دارم به چی فکر میکنم ... داشتم به این فکر میکردم که چرا تو این سریالای ترکی یه بچه حلال زاده پیدا نمیشه .. تازه این نسل آیندشون که همشون مورد دارن بماند .. یکی دو نسل قبل هم زیاد روی اعتبارشون نمیشه حساب کرد .. 

به قول عزیزی

  • تو سریالای ترکی یه بچه حلال زاده پیدا کنی بلند صلوات
خوب دیگه حرف امروزم همین قدر بودچشمک
راستی کسی میدونه چرا جریان سریالای ترکی این مدلیه ؟
 

موضوع : | بازدید : 315 مرتبه
نگارش در تاريخ چهارشنبه 25 ارديبهشت 1392 و ساعت 23:32 توسط من

ماكسيما، مگان، بنز اس 500، اسپورتج، گرنجور و ...

همين‌طور خودروهاي مدل بالاست كه رديف به رديف پارك شده. هر چه هست، مطمئنم مربوط به ساكنان اين محل نيست. اينجا آپارتمان‌هايش توي همين اوضاع و احوال گراني، خيلي كه قيمت داشته باشد، 60 یا 70 ميليون مي‌ارزد. بنز 800 ميليوني اينجا چه مي‌خواهد؟

شايد قرار است ميهماني باشكوهي برگزار شود، شايد هم جشن و پاي‌كوبي به راه است. هرچقدر با خودم كلنجار مي‌روم، باز هم حدس و گمانم‌هايم باهم جور درنمي‌آيد كه اين ميهمانان ناخوانده كه ساعتي ميهمان اينجا هستند و سريع هم محل را ترك مي‌كنند، از كدام نام و نشاني هستند.

هميشه همان چيزي كه مي‌ترسيم بر سرمان مي‌آيد. یکی از همان چيز‌هايي كه نمي‌خواهيم راجع به آن حرف بزنيم، خانه‌هاي مجردي است. مشتریان این خانه ها پسران يا دختران مجردی هستند كه الزاماً مثل گذشته، دانشجوي شهرستاني يا كارمندان مجردي نيستند که از ديگر شهرها آمده باشند، بلكه خانواده اكثر قريب به اتفاق آن‌ها در مشهد زندگي مي‌كنند، اما آن‌ها به دلايل متعدد، بدون هيچ‌گونه خجالت و واهمه‌اي، ترجيح مي‌دهند به تنهايي زندگي كنند! شايد بتوان به اين جمع، در پاره‌اي موارد، زنان مطلقه را هم اضافه كرد، دست‌کم در همين مجتمع كه وارد شده‌ام، چندتن از اهالي يكي از بلوك‌ها را با همين نشاني مي‌شناسند!

 


ادامه مطلب...
موضوع : | بازدید : 353 مرتبه
نگارش در تاريخ سه شنبه 24 ارديبهشت 1392 و ساعت 9:07 توسط من

به كلينيك خدا رفتم تا چكاپ هميشگي ام را انجام دهم. فهميدم كه بيمارم …خدا فشار خونم را گرفت، معلوم شد كه لطافتم پايين آمده... زماني كه دماي بدنم را سنجيد، دماسنج 40 درجه اضطراب نشان داد... آزمايش ضربان قلب نشان داد كه به چندين گذرگاه عشق نياز دارم، تنهايي سرخرگهايم را مسدود كرده بود … و آنها ديگر نمي توانستند به قلب خالي ام خون برسانند.

به بخش ارتوپدي رفتم. چون ديگر نمي توانستم با دوستانم باشم و آنها را در آغوش بگيرم.

بر اثر حسادت زمين خورده بودم و چندين شكستگي پيدا كرده بودم... فهميدم كه مشكل نزديك بيني هم دارم، چون نمي توانستم ديدم را از اشتباهات اطرافيانم فراتر ببرم... زماني كه از مشكل شنوايي ام شكايت كردم معلوم شد كه مدتي است كه صداي خدا را آنگاه كه در طول روز با من سخن مي گويد نمي شنوم...!

خداي مهربان براي همه اين مشكلات به من مشاوره رايگان داد و من به شكرانه اش تصميم گرفتم از اين پس تنها از داروهايي كه در كلمات راستينش برايم تجويز كرده است استفاده كنم:

هر روز صبح يك ليوان قدرداني بنوشم...

قبل از رفتم به محل كار يك قاشق آرامش بخورم...

هر ساعت يك كپسول صبر، يك فنجان برادري و يك ليوان فروتني بنوشم...

زماني كه به خانه بر مي گردم به مقدار كافي عشق بنوشم...

و زماني كه به بستر مي روم دو عدد قرص وجدان آسوده مصرف كنم...

اميدوارم خدا نعمتهايش را بر شما سرازير كند:

رنگين كماني به ازاي هر طوفان،

لبخندي به ازاي هر اشك،

دوستي فداكار به ازاي هر مشكل،

نغمه اي شيرين به ازاي هر آه،

و اجابتي نزديك براي هر دعا. (آمين)

احمد شاملو .....


موضوع : | بازدید : 265 مرتبه
نگارش در تاريخ شنبه 5 اسفند 1391 و ساعت 1:14 توسط من

  سلام

خوبید ؟... امروز میخوام دوتا مطلب .. که نه  ... خبر رو بزارم اینجا بعد در موردش با هم بحرفیم ....

ادامه مطلب لطفا


ادامه مطلب...
موضوع : | بازدید : 417 مرتبه
نگارش در تاريخ چهارشنبه 2 اسفند 1391 و ساعت 2:54 توسط من

 سلام

خوب تا کجا پیش رفتیم .... آها... میدونی این حرف حضرت مسیح منو یاد یه خاطره جالب انداخت .. یه بار یه بنده خدایی بهم گفت تو چرا نمیای این مسجده نماز بخونی ... نزدیکه که .. خلاصه گیر داد ما هم یه سری رفتیم باهاش مسجد ... میدونی کجاش جالب بود ! ... اونجاش که تمام اون چک خورد کن ها و نزول بده های این بازار __فلان___ همشون تو صف اول بودن ... من نمیدونم اینا که ... وَلَا الضَّالِّينَ ... رو میکشن معنیش رو هم میدونن .. یا ....

ولش کن اینا ارزش اتلاف وقت ندارن .. عاقبت زالو معلومه .. اینقدر خون میمکه تا میترکه .. گور به گور میشه میره رد کارش... 

گر می نخوری طعنه مزن مستانرا

بنیاد مکن تو حیله و دستانرا

تو غره بدان مشو که می مینخوری

صد لقمه خوری که می غلام‌ست آنرا

بریم  ادامه مطلب ...

 


ادامه مطلب...
موضوع : | بازدید : 407 مرتبه
نگارش در تاريخ دوشنبه 30 بهمن 1391 و ساعت 1:45 توسط من

سلام

خوبید ... چطورین ؟ ... منو نمیبینین خوشحالین یا بیشتر خوشحالین ؟ ... اوف ببین چه زود اومدم آپ کنم .. کیبردم تعجب کرده تقلکی ... بگذریم ... میدونی میخوام امشب یه مطلبی رو شروع کنم ... سریالی ... دوتا هم موضوع دارم .. یکیش آنتنه به زبون خودمونیمون .. یکی دیگش هم علی(ع) ... میدونی ... من چند وقته میخوام در مورد  این دوتا آپ کنم .. باورت میشه بگم .. حتی چند بار چند تا مطلب خیلی طولانی رو هم نشستم تایپ کردم .. بعضی هاش تا نزدیکیای صبح هم طول کشید .. ولی بعدش که نشستم مطلبمو خوندم ... دیدم نمیشه ، کامل نیست .. درست ادا نشده .. سیستمو خاموش کردم رفتم خوابیدم ... اینم نمیدونم به سرنوشت همونها دچار میشه یا نه .. میخوام این یکی رو با یا علی(ع) شروع کنم .... و با علی بنویسم ... در مورد علی ... هرجور حساب کردم دیدم نمیشه .. با یه مطلب و یه کتاب و اینا سر و تهشو جمع کرد ... خیلی بیشتر از این حرفاست .. ببین الان من مثل یه مورچه میمونم که توی انبار گندم یه دونه گندم گرفتم به دندونم ... اون یدونه گندم در مقابل میلیاردها تریلیارد گندمی که توی انبار هست .. یعنی صفر --- هیچ --- پوچ ... ولی برای من تمام دار و ندارمه .. همه چیزمه تمام توانمو دارم صرف میکنم که همونو بتونم با خودم ببرم ... حالا اینو میخوام بگم دانش من در مورد علی(ع) به اندازه همون یه دونه گندمی هست که دارم ، در برابر چیزی که علی(ع) هست ... یعنی همون انبار گندم ... ولی میدونی منی که به اندازه یه گندم بیشتر علی(ع) رو نمیشناسم .. الان نمیدونم باید از کجا شروع کنم ... بس که زیاده .. از چه خصوصیتیش بگم ... که بتونم همشو بگم ... حالا اونایی رو که من نمیدونم اصلا ولش کن ... توی همینایی که میشناسم موندم .... آخه میدونی .. طرف کیه ... بابا خیلی حرفه ، هرجا نگاه میکنم .. هست ... بالاخره باید از یه جایی شروع کرد .. مگه نه ؟ ... ولی از کجا؟ ... میدونی طرف کیه .؟ .. ببین طرف امیرالمومنین بود خوب کفشاشو خودش با دست خودش وصله میکرد ... میگفت میخوام بدونم اون فقیری که کفش نداره چی میکشه .... بابا الکی نیست ها ... ببین امیرالمومنین بود .. میدونی یعنی چی ؟ میدونی قدرت نظامی و سیاسیش چی بوده ؟ ببین طرف حیدر کرار بوده ... زرهش پشت نداشته .. این ینی توی جنگ به هیچ احدوناسی پشت نکرده .. ---پشت نداشته--- .. میتونی توی ذهن خودت اینو تصور کنی ... به هیچکس پشت نمیکرده ... من نمیگم ها .. تاریخ میگه .. وقتی میومد توی میدون جنگ نعره میکشید و رجز میخوند .... توی سپاه دشمن یه عده فرار میکردن .. الکی نیست ها ... این همون آدمیه که وقتی میفهمه توی همسایگیش یتیمی هست که او تا آن لحظه از حضورش خبر نداشته .. میره تنور خونشو روشن میکنه سرشو میگیره توی تنور میگه .. ببین .. بکش .. حس کن ...آتش جهنمو میفهمی ... امیرالمومنینی .. نمیدونی توی شهرت .. نه توحکومتت ها .. توی شهرت یتیمی بوده که تو خبر نداشتی .. بسوز .. بچش .. آتش جهنمه ... تاریخ میگه ها .. بخدا من نمیگم  ... اونی که سر نماز تیر از پاش بیرون کشیدن .. اصلا نفهمید .. حس نکرد ... توی این دنیا نبود که حس کنه  .. همونیه که توی رکوع زکات میده ... غیرتو ببین خدا وکیلی ... طرف بیت المال کل ممالک اسلامی دستش بوده ها .. کم چیزی نیست ... تو فقط ثروت .. ایران و مصرو در نظر داشته باش باقیش پیش کش ... بعد میره واسه چند تا دونه خرما .. که شام ببره برای خانوادش .... از صبح طلوع تا شب توی اون گرمای عربستان .. آب از چاه میکشه .. نخلستان یکی رو آب میده .. وقتی مزدش رو میگیره میاد بین راه باز یه چیزیشم میده به یه فقیر توی راه که اون گرسنه سر به بالین نزاره ... اینو داشتی ... میگه هیچ کجایی کاخی ساخته نشد مگر آنکه خانه ای در کنارش ویران شد ... بعد برو ببین معاویه  اونطرف داشت کاخ خزرا میساخت ... اصلا میدونی چیه همین موضوع خوبه .. فقر ... بزار ببینیم علی(ع) چی داره برای گفتن .....

بریم ادامه مطلب .....


ادامه مطلب...
موضوع : | بازدید : 348 مرتبه
نگارش در تاريخ پنجشنبه 19 بهمن 1391 و ساعت 2:31 توسط من

سلام

اول از همه من باید بابت تمام بد قولی هام معذرت خواهی کنم .. و یک تشکر مخصوص از تمام کسانی که به یادم بودن ... واقعا ممنونم ... مرسی ...راستش تو این مدت خیلی موضوع برای نوشتن داشتم ولی خوب واقعا وقت نشستن و نوشتن رو نداشتم .. به معنای واقعیش ... راستش فکر میکنم این موضوع با تمام موضوعاتی که تا حالا نوشتم خیلی فرق میکنه ..... امروز اومدم برای نوشتن یه چیز دیگه ... جریان از این قراره که امروز توی روزنامه یه چیزی خوندم حسابی کفری شدم ... با خودم گفتم این فقط میتونه یه توهین به شعور و شخصیتمون باشه ... مثل این میمونه من بگم ساعت 24 صبحه ..... یا خودم نفهمم ... یا طرف مقابلمو نفهم فرض کردم ... که در هر دو صورت بی شعوری خودمو میرسونم ... مگه ما خریم؟ .. ینی ما اینجا زندگی نمیکنیم؟ ... کوریم؟ ... چند وقتیه یه چیزایی رو دارم میبینم .. عقده شده توی دلم میخوام به یکی بگم ... هی نمیشه ... توی روزنامه خراسان امروز 18 بهمن 1391 نوشته بود ...بانک مرکزی لطف کردند بعد از کلی تحقیق و حساب و کتاب اعلام فرمودند نرخ تورم 28/7 درصد بوده ... با این حساب یعنی اگر پراید قبلا بوده 10,000,000 الان شده 12,870,000  در جریان باشید دلار 1,000 تومنی الان شده 1,287 تومن ...یه وقت فکر نکنید شده 3,800 تومن ها ... بانک مرکزی عزیز اینم ببینی بد نیست

یا شایدم اینو اعلام کردی که با همین معیار خودت حقوق کارمندا و قشر ضعیف رو محاسبه کنید .. بچه زرنگی ها !!....

نمیخوام کشش بدم و از گوشت و برنج و لباس و روغنو اینا هم بگم ... و الی خودتم میدونی مرغ زنده از مرغ منجمد بی خاصیت ارزونتر شد ... باز جالبه تخم مرغه از خود مرغه هم گرونتر شد ....

بگذریم ... بریم سراغ بعدی ... توی صفحه 9 همین روزنامه از ارتش قدر دانی کرده بود ... به زبون خودمونی نوشته بود .. ازتش محترم از خیانتت متشکریم ... من میگم این افتخار یه ارتش نمیتونه باشه که به دولت مطبوعش خیانت کنه و پشتشو خالی کنه ..... پس من به ارتش شاهنشاهی کشورم افتخار نمیکنم ... من به ارتشی مینازم که با تمام تحریم ها .. مانورها .... و تبلیغات ... هنوز هم ارتش قدرت مند کشورمه .... به ارتشی دارم امروز افتخار میکنم که وقتی کماندوهای sas انگلیسی 5 سانتی متر میان توی آب کشورم چنان خودی از خودش نشون داده که وقتی نظامی کشورمو میبینه خودشو خراب میکنه ... این ارتش اون ارتش نیست ... اون ارتش سپاه رو ساخت (عاقل و بالاشاره)

اینم مهم نبود ... تازه میخوام مهمترین قسمت اتفاقات اخیرو بگم ... همتون ماجرای مجلسو خبر دارین دیگه  ... آفرین به رئیس دولت و آفرین به رئیس مجلس کشورم .. مرحبا ... ایول ... من توی کشوری دارم زندگی میکنم که رئیس دولت و رئیس مجلسش همو تهدید میکنن .. کل انداختن ... این پته اونو میریزه رو آب اون پته اینو ... آقا این آدم منه .... اینو لو بدی آمارتو میدم ... * چی میخوای بگی مثلا ؟ ... حال کردی بگم داوودتون اومد چی گفت چوقولیتو کرد ... فکر کردی من خبر ندارم * آقا سه نکنی ها تورم رو 28 درصد اعلام کردم سه نکنیش ها * وزیر منو عزل میکنی حالا میبرمش قاهره حالشو ببره دماغت بسوزه * خوب این یکی رو بازداشت میکنم تا روت کم بشه .... بعد چی میشه این وسط من نیگا میکنم میبینم طرف تیتر زده بیعت با معاویه ::::::::: معاویه برگشت به عمر و عاص گفت .... این جماعت حکومت علی(ع) و محمد(ص) رو دیدن مگه میشه بیان خلافت منو قبول کنند؟ ... عمرعاص گفت : ... کاری نداره که محک میزنیم ... بیا بگو روز جمعه میخوایم بریم سفر کار داریم و اینا سرمون شلوغه نماز جمعه رو روز چهار شنبه میخونیم ... روز چهار شنبه رفتن مسجد دیدن جمعیت احمق پاشدن اومدن ... عمر عاص گفت خیالت راحت اینا آماده خلافتتن .... امسال هم حکومت ایران میخواست مردمشو محک بزنه ... گفت 13 آبان عیده بیاین تظاهراتو 12 آبان برگزار کنیم ...

منم کامنت گزاشتم نوشتم به کوری چشم شما دیدین که همه هم اومدن بیعت کردن ....

اینجا میخوام اینو بگم چرا این تیتر نوشته شد ؟... حواستون باشه ها من هنوز همون ایرانیم سری قبلی از تو کاواره اومدم تو سنگر نماز شب خون شدم هشت سال جنگیدم .. ایندفعه از توی حسینیه میام ... اون که کاوارش بود اونجوری کرد ... دیگه خودت برو حسابشو بگن ایندفعه با چه جونوری طرفی ...

 


موضوع : | بازدید : 307 مرتبه
نگارش در تاريخ جمعه 6 بهمن 1391 و ساعت 3:31 توسط من

سلام

سلام خدا ... سلام ... دارم سلام میکنما .. پس چرا هیچی نمیشنوم ... ینی جوابمو نمیدی ... نه ..نمیشه .. مگه میشه .. تو رحمانی .. تو رحیمی ... ایراد از یه جای دیگه است .. آخه کجاست ؟ .. آها ! فهمیدم .. گرفتم ... دوزاری افتاد .. شاید من نمیشنوم .. آره من نمیشنوم ... تازشم ...وقتی میشنوم معرفتشو ندارم .. خودم گوشامو میگیرم .. آره .. گوشامو میگیرم ..من نمیخوام بشنوم ..میدونی خدا .. تو منو عالم نیافریدی .. ولی عاقل آفریدی .. بهم گفتی اگر عالم باشی از ترس میای به طرف من .. ولی اگر عاقل باشی با دلت میای به طرفم ... راست گفتی .. الانم تعجب نکن که فهمیدم ... آره فهمیدم .. یادت میاد اونروز گوشیم زنگ خورد ؟ .. آره ! .. یادت اومد ؟ .. درسته همون روزی که عین موشک کروز شیرجه رفتم روی گوشیم ... پشت خطیم اشتباه گرفته بود .. ولی من خط رو گرفتم ... یادم اومد نمازم داره قضا میشه .... اونجا بود که فهمیدم .. تو هر روز منو صدا میکنی ... بهم میگی بیا .. بدو ..بیا تا با هم صحبت کنیم .. بیا ..بدو بیا برای رستگاری ... بیا برای انجام بهترین کار ها ... خدا من نمیخوام بشنوم ...تو صدام میکنی .. من میشنوم ولی توجه نمیکنم .. ولی گوشیم تا صدام میکنه با اینکه نمیدونم کی داره صدام میکنه با سرعت میرم به طرفش .. میرم با اونی که نمیدونم کیه صحبت کنم .. .. .. الان میخوام یه چیزی بگم روم نمیشه ...میترسم ..میترسم ازم ناراحت بشی .. اگه نمیترسیدم میگفتم دیگه هیچوقت صدام نکن چون از صدات خجالت میکشم ..

خدایا قبل از اینکه صدام کنی بیدارم کن

 http://ice-time.persiangig.com/image/ice-nini/neda%20ya%20seda.jpg


موضوع : | بازدید : 390 مرتبه
نگارش در تاريخ يکشنبه 28 آبان 1391 و ساعت 23:53 توسط من

سلام 

دوروز پیش نمیدونم یا سه روز پیش توی اینترنت در حال چرخیدن بودم که یک آگهی توجهم رو جلب کرد ... کسب در آمد با کلیک ..  از این آگهی ها زیاده توی اینترنت .. ولی خوب این یکی یه جورایی منو گرفت ... با خودم گفتم خوب من میام این همه کلیک میکنم .. خوب دوتا کلیکم اونجا میکنم پول میگیرم ... آدم که از پول بدش نمیاد ...  روش کلیک کردم ... رفتم توی یک سایت تبلیغاتی .. بعد رفتم به قسمت راهنما .. و یکمی خوندم ... بعد عضوش شدم .... و اونجا قوانینشو خوندم ... نوشته بود بابت هر کلیک 60 ثانیه ای 10 تومان به حسابمان میریزد .. بعدش رفتم توی قسمت مشاهده آگهی ها ... چند تا آگهی 10 تو مانی بود الباقی همه 5 تومانی بودند ... بعدش روی چند تا از آگهی ها کلیک کردم ... فکر میکنم سه تا آگهی 10 تومانی داشت ... خوب توی هر صفحه 60 ثانیه صبر کردم بعد که پیام تایید اومد صفحه رو می بستم و روی آگهی بعدی کلیک میکردم ... چون نمیشه هم زمان دو تا آگهی رو در یک سایت دید ... 10 تومانی ها که تموم شد .. رفتم سراغ 5 تومانی ها ... 5 تومانی ها مدتشون 30 ثانیه ای بود .... چند تایی رو نگاه کردم ... بعد یهویی روی یکی کلیک کردم .. و با پیغام عجیبی مواجه شدم  ..... شما نمیتوانید در هر روز بیشتر از 6 آگهی را مشاهده کنید .... رفتم سراغ حساب و کتاب ....

خوب اگه من تمام این آگهی ها رو در حالت ماکسیموم در نظر بگیرم ... یعنی همشون 10 تومانی باشند ...  در روز 6 مرتبه میتونم ازشون استفاده کنم ... به عبارتی با صرف وقت 6 دقیقه در روز 60 تومان پول به دست میآورم ...  به عبارتی من در سال با صرف وقت 2160 دقیقه که میشه 36 ساعت ... میتونم 21600 تومان درآمد کسب کنم .. خوب این رقم در مقیاس سال خیلی ناچیزه ... رفتم توی نت سرچ کردم و دیدم از این سایت ها خیلی زیاده .... بعد رفتم و توی 5 تا از این سایت ها عضو شدم ... چون توی هر یک از این سایت ها فقط میشه یک بار ثبت نام کرد ... دوباره حساب و کتاب کردم ... اینبار هم ماکسیموم در نظر گرفتم ... خوب درامدم 5 برابر شد یعنی در سال یک چیزی حدود 108000 تومن  ولی خوب صرف وقتم هم 5 برابر شد 10800 دقیقه در سال که میشه 180 ساعت یعنی هفت روز و نیم کامل در طول یک سال ... ای بابا مگه خلم ... اگه من در طول همین یک سال این مدت رو در سر کارم اضافه کاری کنم و فقط بابت هر ساعت 2000 تومن اضافه کاری بگیرم میشه یه چیزی حدود 360000 تومن ... یکمی فکر کردم با خودم گفتم خوب زرنگی میکنم ... 5 تا پنجره مرورگر باز میکنم و با هر کدوم وارد یکی از این سایت ها میشم و هم زمان پنج آگهی رو نگاه میکنم  ....  اینجوری وقت کم تری میزارم .... ببینیم زرنگی من به کجا رسید .... 36 ساعت مساوی میشه با 108000 تومن .... یعنی ماهی 9000 تومن یعنی در بهترین حالت یک دهم قبض مبایلم ... همون ماهی 2 ساعت اضافه کار واستم به صرفه تره .....

بیاین این ماهی دو ساعت رو چند جور حساب و کتاب کنیم همه چیز که پول نیست ... اول بیاین این دو ساعت رو چنج کنیم ... دو ساعت در ماه میشه ...  بیست و چهار ساعت در سال ... و اگر به ثانیه تبدیلش کنیم میشه 86400 ثانیه ... خوب حالا ... بریم سراغ منطق ....

  • من اگر در هر 10 ثانیه بتونم 4 خط کتاب .. مقاله یا مطلب بخونم در تول یکسال موفق میشم ...  34560 خط .. اگر هر صفحه کتاب رو تقریبا 20 خط در نظر بگیریم میتونیم یک کتاب 1728 صفحه ای رو بخونیم .. واسه خودش یک دایره المعارفی شد ... واسه خودم یه پا فیلسوفی چیزی میشم نیشخند
  • اگر در هر یک دقیقه 6 خط مطلب بنویسم ... میتونم در طول یک سال 8640 خط مطلب که اگه بخوام از همون کتابای 20 خطی چاپ کنم .. اوف چه شود .. کلی ماندگار میم .. میشه یک رمان  432 صفحه ای 
  •  اگر طبق قانون کار من یک کارگرساده بی سواد  باشم ... در ساعت پنج هزار و خورده ای حقوق میگیرم که این حقوق در اضافه کاری میشه ضریب 1.8 حالا ما همون پنج تو من رو در نظر میگیریم اصلا .. سالش میش  120000  تومن 
  • اگر در هر ثانیه یک متر بدوم هم میتونم بعد یک سال ادعای ورزش کاری در حد المپیک کنم  

نه بابا هیچجوره نمیصرفه وقتتو حروم این طور درآمد ها بکنی .. همون بیکار بمونی خیلی بهتره  .... 

این ماجرا گذشت تا من دیشب رفتم به بستر خواب اونجا بود ... که   ... یه فکر بکر زد به کلم ... میشه با این قطره یه دریا ساخت ... خیلی هم سخت نیست ...

حالا میخوام باقیشو توی ادامه مطلب بگم ...... 


ادامه مطلب...
موضوع : | بازدید : 474 مرتبه
نگارش در تاريخ جمعه 19 آبان 1391 و ساعت 0:03 توسط من

سلام

یادش بخیر یه زمانی ... نه خیلی وقت پیشا .. همین چند سال پیش ... اونقدرا هم دور نبود .. فقدر من یکم کوچیکتر بودم ... آره اون زمان که من کوچیک بودم اونم کوچیک بود .. خیلی کوچیک بود ... نه کوچیک کلمه جالبی نیست... وسعتش کم بود ... خیلی کم تر از الان .. بیشتر شبیه یک فلکه بود .. دور تا دورش یک خیابان یک تکه گرد بود ... از این درش که میرفتی تو ... از وستش هم که رد میشدی .. به اوندرش میرسیدی .. کلا چند دقیقه تو راه بودی ... ولی خیلی بزرگتر از امروزش بود ... میدونی مثل چی میمونه ؟ ... آره .. درست حدس زدی .. وسعتش کم بود ... ولی ... عضمتش زیاد بود ... یادمه همیشه سر چهار راه ابوطالب ترافیک بود .. نه بخاطر اینکه ماشین زیاد بود .. نه  .. بخاطر این بود که ماشینا یکی ..یکی .. شل میکردن سلام میدادن بعد حرکت میکردن ... یادش بخیر همیشه به میدون شهدا که میرسیدیم بابام ضبط ماشینو خاموش میکرد ... بعد من بهش میگفتم : بابا ! داشتم گوش میدادما ... بهم میگفت صبر کن از اینجا رد بشیم بعد .... ای روزگار .. چقدر زود گذشت ... انگار همین دیروز بود ... فکرشم نمیکردم .. میگن زمین گرده ... ولی نمیگن که چقدر کوچیکه ... زودی میرسی نقطه شروع .. میدونی چیه ... چند روز پیش سوار تاکسی شدم ...میخواستم برم یه جایی .. توی مسیر باید از زیر گذر حرم رد میشدیم ... وقتی رفتیم پایین .. من به راننده گفتم میشه ضبطتونو خاموش کنید ... یه نگاهی بهم کرد .. حرف جالبی بهم زد ... میدونی چی گفت ؟ ... با یه نگاه عجیب و یه لحن جالب گفت .. بهت نمیاد شیخ باشی ... منم گفتم خوب نیستم ... اصلا قتی بهم نگاه کرد یهویی تصویر روزی که به بابام گفتم چرا ضبطو خاموش میکنی اومد جلوی چشام ... فقط موندم اگه شیخ نباشی نمیشه مسلمون باشی ؟ .. عجبا .. خیلی باحال شد ... اصلا ولش کن داشتم خاطره میگفتم ... آره اونموقع ها کوچولو که بودم از سمت شهدا که میرفتیم سمتش .. اول میرسیدیم به باغ رضوان بعد باغ رضوان میرسیدیم به در ورودی .. اون باغ رضوان قبلا قبرستون رضوان بود .. خدا بیامرز پدر بزرگ منم اونجاست ... البته من سنم قد نمیده از اون موقع ها یادم بیاد .. فقط تا همون باغشو یادمه .. الان همون شده صحن رضوان اگه اشتباه نکنم ... یادمه اونموقع ها کسی نمیگشتمون .. دفتر امانات و اینا هم نبود .. همه در ها باز بود .. میرفتی و میومدی ... اینقدر کوچیک و با صفا بود .. یه خاطره دیگه هم یادم اومد ... من در طول کل عمرم فقط دو بارو یادمه که هیچکس دور ضریح نبود .. یه بار رفته بودیم فرودگاه یادم نیست برای چی بود ..خیلی کوچیک بودم .. زمستون بود برف اومده بود .. من عقب ماشین پتو انداخته بودم روی پام .. چه حالی میدادی وجدانا ... مثل الان که ماشینا باکلاس نبود ... بخاری ماشینو که میزدی فقط همون پایین پای جلویی ها رو گرم میکرد .. تازشم اینقدر ماشینا سوراخ سمبه و درز و دورز داشت از همه جاش سوز میومد تو ... ماکه ماشینمون داشت از این چیزا همیشه زمستونا یه پتو داشتیم توی ماشین ... خلاصه .. برگشتنا .. تارسیدیم فلکه ضد بابام راهو کج کرد رفت سمت حرم ... پارک کردیم رفتیم تو ... رفتیم جای ضریح فکر کنم کلا 20 نفر آدم اونجا بود .. همون موقع ها اذون صبحو گفتند ... بابام و بقیه رفتن نماز بخونن .. رفتم جای ضریح فقط یک نفر بجز من اونجا بود هیچوقت یادم نمیشه .. توی جیب کاپشنم یه قفل کوچیک بود نمیدونم مال چی بود یادم نیست .. حتی مدل قفلرو هم یادمه .. ازین قفلای خیلی کوچیک ... درست یادم نمیاد .. فکر کنم وصل بود به یه تکه زنجیر که کلید خونمونو وصل کرده بودم به اون سر دیگش .. برای وقتی که از مدرسه میام خونه .. از سرویس که پیاده میشم کلید داشته باشم برم تو .. فقط یادم میاد زنجیر کلیدامو دور یکی از حلقه های ضریح پیچوندم و با قفلم قفلش کردم ... میگن وقتی حاجت میبندی ...باید وقتی حاجتت رو گرفتی  بری و حاجتتو باز کنی ... ولی من هیچوقت دیگه اون قفل و زنجیرو ندیدم .... میدونی اون موقع ها که حالیم نبود ولی .. شاید باورت نشه .. همین الان که داشتم این خاطره رو مینوشتم یه چیزی نظرمو جلب کرد .. باور کن همین الان .. توی تمام این سالها برای خیلی ها این جریان ضریح خلوت رو تعریف کردم ولی هیچوقت به این فکر نکرده بودم ... من که با بابام رفتیم جای ضریح حدودا ده ؛ بیست نفری اونجا بودن همه چسبیده بودند به ضریح ... وقتی بابام گفت همینجا باش من میخوام برم نماز بخونم ... فقط من بودم و یک نفر دیگه ... بقیه اون آدما هم رفته بودن نماز بخونن ... همین الان تصمیم گرفتم فردا موقع اذان برم حرم ببینم چند نفر وقتی اذان گفتن از ضریح جدا میشن میرن برای نماز ... بگذریم ...نمیخوام بحث عوض بشه .. همون خاطره باحالتره .... من یه بار دیگه هم یادمه ضریحو خالی دیدم البته اینبار یکمی غیر طبیعی تر بود ... یادم نمیاد قبل این که تعریف کردم بود یا بعدش ولی یادمه همون اذان صبح بود توی حرم بودیم ... اان که گفتن همه رو بیرون کردن .. آخه اون موقع ها موقع اذون همه رو بیرون میکردند در های ضریح رو میبستند ... و توی همون مدت نماز .. اونجارو نظافت میکردند دوباره باز میکردند ... من خیلی وقته حرم نرفتم هر بار هم رفتم نرفتم سمت ضریح چون میدونم هیچ امیدی نیست .. فقط باید برم توی یک صف و بیام ... حتی نمیشه از دور نگاهش کرد بس که شلوغه ... برای همین نمیدونم الان هم همین کارو میکنند یا نه .. خلاصه وقتی میخواستند در ها رو ببندند داشتن بقیه رو بیرون میکردند .. یکی از اقوام ما که خادم حرم بود منو دید گفت بابات کو .. گفتم رفت نماز بخونه .. بهم گفت خیلی خوب بیا اینجا گم نشی .. منم رفتم تو اونا هم در ها رو بستند ... و شروع به نظافت کردند ... یه آرمه آدم اومدند سریع همه جارو تمیز کردند .. گل های چهار گوشه بالا رو عوض کردند .. خیلی سریع گذشت .. بعد در ها رو باز کردند مردم حجوم آوردند داخل ....

کاش بشه یه بار دیگه هم اون دوروز برام تکرار شه .. آیا میشه ؟

راستی شما از این خاطره ها ندارین ؟


موضوع : | بازدید : 495 مرتبه
صفحه قبل 1 2 3 صفحه بعد

درباره وبلاگ

با احترام به تمام کسانی که خواستند این قسمت ویرایش بشه .... ♥♥♥♥♥♥♥♥ به سلامتی پدری که لباس خاکی و کثیف میپوشه میره کارگری برای سیر کردن شکم بچه اش ، اما بچه اش خجالت میکشه به دوستاش بگه این پدرمه ! ♥♥♥♥♥♥♥♥
آخرين مطالب
آرشيو مطالب
پيوند ها
پيوند هاي روزانه
آمار وبلاگ
افراد آنلاین : 1 نفر
بازديدهاي امروز : 5 نفر
بازديدهاي ديروز : 27 نفر
بازدید هفته قبل : 104 نفر
كل بازديدها : 42827 نفر
Powered By NiNiweblog.com